Wisdom & Approaches How to Get Rich

16- Read What You Love Until You Love to Read

مطالعه کنید چیز را که دوست دارید، تا زمانی که عاشق خواندن شوید

شما باید بتوانید هر کتابی را در کتابخانه بردارید و بخوانید

نیوی: پیش از اینکه در مورد پاسخگویی، اهرم و قضاوت صحبت کنیم، تو چند توئیت پایین‌تر داری که می‌شود آنها را در حوزه‌ی «یادگیری مستمر» قرار داد.

جوهر کلام این‌ها این است: «چیزی به اسم مهارت کسب‌وکار وجود ندارد. از مجله‌ها و کلاس‌های کسب‌وکار دوری کنید. در عوض، اقتصاد خرد، نظریه بازی، روانشناسی، متقاعدسازی، اخلاق، ریاضیات و کامپیوتر را مطالعه کنید.»

همچنین در یک پخش زنده‌ی پریسکوپ گفته بودی: «باید قادر باشی هر کتابی را در کتابخانه برداری و بخوانی.» و توئیت دیگری در همین زمینه داشتی: «خواندن سریع‌تر از شنیدن است و عمل کردن سریع‌تر از تماشا کردن.»

ناوال: بله، مهم‌ترین نکته درباره‌ی یادگیری، که متأسفانه در این مجموعه توئیت‌ها نیامده، این است: بنیان یادگیری، خواندن است. من فرد باهوشی را نمی‌شناسم که مدام و زیاد مطالعه نکند.

مشکل اینجاست: «چه بخوانم؟ چطور بخوانم؟» برای بیشتر مردم خواندن یک کار سخت و مشقّت‌بار است. پس مهم‌ترین چیز این است که یاد بگیرید خودتان را آموزش دهید و راه آن این است که عشق به خواندن را در خودتان پرورش دهید.

توئیتی که اینجا نیست اما به آن اشاره می‌کنم این است: «چیزی را بخوان که دوست داری تا زمانی که عاشق خواندن بشوی.» همین قدر ساده.

همه‌ی کسانی که زیاد می‌خوانند، عاشق خواندن‌اند، و دلیلش این است که کتاب‌هایی را می‌خوانند که دوست دارند. شاید در ابتدا مثل یک دور باطل به نظر برسد، اما نکته اینجاست که از هر جایی که هستید شروع کنید. هرچه دوست دارید بخوانید و همین‌طور پیش بروید تا خواندن عادت شود. بعد از مدتی از چیزهای ساده خسته می‌شوید و به سراغ مطالب پیچیده‌تر می‌روید.

ممکن است با رمان‌های تخیلی شروع کنید، بعد بروید سراغ علمی-تخیلی، بعد به آثار غیرداستانی، بعد علم، فلسفه، ریاضیات یا هر حوزه‌ای. روند طبیعی‌تان را طی کنید، هرچه برایتان جالب است بخوانید تا درکش کنید. بعد خود به خود به مرحله‌ی بعد می‌روید و همین‌طور ادامه می‌دهید.

کتاب‌های اصلی و پایه‌ای هر حوزه را بخوانید

البته یک استثناء هم هست که اشاره کردم: موضوع این است که دنیای کتاب هم پر از مطالب بی‌ارزش است. کتاب‌هایی هست که ذهن شما را طوری برنامه‌ریزی می‌کند که بعداً چیزهای دیگر را بر اساس همان بسنجید. پس مهم است که چیزهای بنیادین را بخوانید.

منظورم از چیزهای بنیادین، کتاب‌های اصلی و پایه‌ای یک رشته است که ماهیت علمی و اساسی دارند.
مثلاً به‌جای خواندن یک کتاب کسب‌وکار سطحی، «ثروت ملل» آدام اسمیت را بخوانید. به‌جای خواندن کتاب امروزی درباره‌ی تکامل، «اصل انواع» داروین را بخوانید. به‌جای کتاب‌های پیشرفته‌ی زیست‌فناوری، «روز هشتم آفرینش» (متعلق به دوران واتسون و کریک) را بخوانید. پیش از اینکه کتاب‌های کیهان‌شناسی نیل دگراس تایسون یا استیون هاوکینگ را بخوانید، با «شش قطعه‌ی آسان» ریچارد فاینمن شروع کنید تا از فیزیک پایه سر درآورید.

از هیچ کتابی نترسید

اگر مفاهیم پایه را بفهمید، مخصوصاً در ریاضیات و فیزیک و علوم پایه، دیگر از هیچ کتابی نمی‌ترسید. همه‌ی ما آن روزی را در کلاس یاد داریم که ریاضیات تا یک جایی منطقی و قابل فهم بود، اما کلاس خیلی سریع پیش رفت و ما عقب افتادیم. از آن لحظه به بعد مجبور به حفظ کردن فرمول‌ها و مفاهیم شدیم، بی‌آنکه بتوانیم از اصول اولیه آن‌ها را مشتق کنیم. در آن لحظه گم شدیم. چون اگر متخصص نباشیم، این چیزها فراموش می‌شوند. آنچه باقی می‌ماند بنیاد و تکنیک‌های اصلی است.

پس باید مطمئن شوید که بر پایه‌ی فهم عمیق و اصولی پیش می‌روید. انگار در حال ساختن پایه‌ای فولادی برای یک آسمان‌خراش هستید. اگر فقط حفظ کنید، گم می‌شوید. بنیان فوق‌العاده مهم است.

در نهایت، اوج کار این است که وقتی وارد یک کتابخانه می‌شوید، از هیچ کتابی نترسید. بدانید می‌توانید هر کتابی را بردارید، بخوانید، درکش کنید، حقایقش را جذب کنید، موارد غلط را رد کنید، و منطقی و علمی تشخیص دهید چه درست است چه نادرست، نه صرفاً بر اساس نظر و احساس.

ابزار یادگیری فراوان است؛ میل به یادگیری کم است

جذابیت اینترنت این است که حالا کتابخانه‌ی اسکندریه، آن‌هم ده برابر بزرگ‌تر، همیشه در نوک انگشتان شماست. مشکل این نیست که ابزار یادگیری کم است، مشکل این است که میل به یادگیری کم است. باید میل به یادگیری را در خود تقویت کنید. حتی بهتر است بگوییم نباید آن را از دست بدهید.

کودکان کنجکاو به دنیا می‌آیند. یک کودک که تازه زبان آموخته، مدام می‌پرسد: «این چیه؟ اون چیه؟ چرا اینطوریه؟ اون کیه؟» او همیشه سؤال می‌پرسد.

اما مشکل اینجاست که مدارس، سیستم‌های آموزشی و حتی روش تربیت ما، اغلب به جای اینکه این کنجکاوی را پرورش دهند، آن را با «فرمانبرداری» جایگزین می‌کنند. وقتی کنجکاوی جای خود را به اطاعت می‌دهد، یک کارگر مطیع می‌گیرد اما دیگر متفکر خلاق ندارید. برای خلاقیت و برای اینکه بتوانید مغز خود را تغذیه کنید، لازم است بتوانید هرچه را می‌خواهید یاد بگیرید.